ذبيح الله صفا

859

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

در دايرهء مهر تو هرگز نشود جمع * آن را كه نظر بر ورق ماه و خور افتد چون صبح كه زد يك نفس از سينهء پرسوز * كى ميل بخواب آيد و مهرش بخور افتد هر صبح خطابى كندم مرغ سحرخوان * چون آتش وجدش همه در بال و پر افتد كاى بدر كليد در عرفان به كف آور * ز آن پيش كه نُه طارم شش رويه برافتد انديش از آن روز كه از زلزلهء صور * منشقّ شود اين گنبد و آن خشت زر افتد تا چند ترا از هوس زلف دلارام * بر طشت زر از دانهء عبهر دُرَر افتد ز آن زلف پريشان مشو انجم صفت از مهر * كآن زلف نه شاميست كه گرد سحر افتد ؟ جادوى سياهيست كه از جنبش بادى * از كنگرهء ماه نگونسار درافتد ابروش كمانيست كه هر تير كزو جست * تا سينه خبردار شود برجگر افتد و آن خال بلاييست سيه كز سبب او * در عالم ايمان تو صد شور و شر افتد كام و لب شيرين خود اى دوست مكن تلخ * آندم كه ترا در قدح مى نظر افتد در ميكده‌يى رو كه يكى قطره ز جامش * گر عرش خورد تا بابد بىخبر افتد در نغمهء اطروبهء او چرخ زند خوش * رقصى كه كلاه زرش از فرق‌سر افتد ور ابر برد بوى بخارش بسر كوه * دامن بسر آيد ز ميانش كمر افتد در مجلس خسرو نه همانا كه كسى را * زين قطعهء شيرين هوسى بر شكر افتد چون بدر مدان كاملم اندر ره انشاء * در بحر سخن گربِه ازين دُرّ تر افتد * * وَجْهِ زر از روى دارد چشم لؤلؤ بار من * قلب شد نقد روان ز آنروى در بازار من هندوى كيوان به من نفروخت شادى را از آنك * مشترى ننهاد نقد رايجى دربار من پيش از آن كاين بيضهء زرّين بيفتد ز آسمان * در خروش آيد خروس از ناله‌هاى زار من هر سحر مانند شمع از اندكىّ عمر خويش * صبح را در خنده آرد گريهء بسيار من همچو آه سرد صبح و گريه‌هاى گرم شمع * آتش اندرخور زند دود دل افگار من باهمه مهرى كه دارد صبح خنجر مىكشد * تا چه بازيها كند اين بدگهر در كار من